گفتم کفی بزندستهایت را شکسته بودندگفتم حرفیزبانت راچشم گشودی وآنگاه… هزاران گره…آنان به پنجره سنگ میزنندکورمان میکنندآیینه را میشکنندو در این میان سنگ به نجوای پنجره پاسخ میدهدخدایا چه آسان همه چیز شکسته میشودماروزمان را آغاز میکنیمحال آنکه از گذشته نمیدانیمو گاه مرگی فرا میرسدکه ما را به فردا نمیسپاردو اواو که خبر میفروشدبرای روزنامهفریاد میکشد+ تد هیوز
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۳ساعت توسط ...::: افشین :::...
|
برچسب:
نویسنده: رها صالحی
تاريخ: سه
شنبه
2 مرداد
1403 ساعت: 15:18